یک نفر تمام شد

احسان فتاحیان اعدام شد، تمام شد. چقدر دیر فهمیدم که داره اعدام میشه. باور نکردم.
مگه میشه یه نفر بیگناه کشته بشه و امروز مثل هر روز باشه؟ یک نفر رو متوقف کردن، تمام کردن، برادر من رو!
انگار تنها اگر برادر بود، اجازه داشتم  بلوا کنم و جیغ زنان به خیابون برم و به همه بگم چه اتفاقی افتاده. حتی نمیتونم گریه کنم، دوست دارم به اندازهٔ سالهای عمرم سوگوار باشم.
حتما اون خیلی‌ آروم تر از بهنود و … مرده. حتما در بی‌ کسی‌ و تنهایی خودش مغرور به جرمش بوده.

دست احسان دورتر و دورتر شد. و هیچ کس نفس نفس زدن هاش رو نشنید. فقط ما با نفس‌های حبس نگاه کردیم و گریه، ما که نه هنرمند بودیم تا توی دوربین گریه کنیم، نه وکیل نه فعال حقوق بشر، نه …
ولی‌ باید دستهای کوچکمان را به هم میدادیم و تمام راه سنندج را با قدمهای کوچکمان میدویدیم، دستهای یک نفر در انتظار دستهای ما بود.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: